تبليغاتX
!امشب اشکی می ریزد

!امشب اشکی می ریزد

یادت میاد...؟

نکن دخترک

 

 

"  به هیچ کس راز دل نگو دخترک

به هیچ کس نگو که دل بسته ام به تو

به هیچ کس نگو که عاشقش شدی

نه، نه ،نگو

نه، نه، به هیچ کس اعتماد نکن

به هیچ کس نگو که یک شبی کنار پنجره گریه کردی از خاطرش

به هیچ کس نگو که از دیدنش سرعت قلبت از ثانیه جلو می زند

به هیچ کس نگو که روزها گذشت و پیر شدی در انتظار دیدنش

به هیچ کس نگو به هر دری زدی برای باز دوباره دیدنش

به هیچ کس نگو حتی کسی که چتر شد زیر باران برای تو

به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت عاشقت شده است

به هیچ کس نگو حتی کسی که نیمه شب برای تو شعر گفته است

به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت از بی اعتناییت دلم شکسته است

شک نکن او روزی با تمام عشق رها می کند تو را

نه نه کسی به احساس پاک تو که مثل یک گل شکفته است توجهی نمی کند

آری گل تازه شگفته ات به دست عابران چیده می شود

یا که زیر پایشان مثل یک علف لهیده می شود

دیدی که گفتم به هیچ کس اعتماد نکن

 

پس اگر اعتماد کردی و عاشقش شدی و قلب تو شکست 

 گلایه ای نکن "

 

 


+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 16:22  توسط سارینا  | 

سرگذشت

 

یه دختر تنها

یه آسمون تردید

به هر کسی دل بست

ازش خیانت دید...!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 19:24  توسط سارینا  | 

درد و دل

 

 

ترجیح می دم تنها باشم

می خوام سکوت و تنهایی لحظه های بی کسیم رو پر کنن،

تو هم روزی تنهام می ذاری...

ولی تنهایی... نه! اون همیشه با منه!

می خوام بجای تو با خیالت زندگی کنم، دیگران  که تو رو ازم می گیرن ولی خیالتو نمی تونن... از این به بعد با خیال کسی زندگی می کنم که قراره تو یه روزه  بارونی بیاد!

فقط تو می فهمی که من چی می گم، دیگران حتی اگر بخوان هم نمیتونن بفهمن!!!

راستی چرا همیشه یه دلیل برای اومدن داریم و صد هزار بهونه  برای نیومدن؟!

اون یه دلیل هم از آن تقدیره و صد بهونه برای تاخیر ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 21:26  توسط سارینا  | 

...!

 

زمان بهم یاددادکه

دست دادن معنی رفاقت نیست

بوسیدن قول ماندن نیست

وعشق ورزیدن ضمانت تنها نبودن نیست...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 21:36  توسط سارینا  | 

وداع...

 

نگاهش و به نگام دوخته بود

نگاش مات بود و گیرا

پارک شلوغ بود من هیچ چیز و نمی دیدم جز اون و ...
می خواستم ساعت ها نگاش کنم ، انگار اصلا" ندیده بودمش

چشام می سوخت ، شایدم سوختن بهانه ایی بود واسه گریه هام

اون ساز رفتن رو زده بود و من محکوم شده بودم به تنهایی، وقته تلخ جدائیمون بود

به خودم می گفتم این واپسین نگاهه...قصه عاشقی ما هم داره تو دل فراموشی خونه می کنه، سر خوردن قطره های اشک رو گونه های داغم تو اون هوای سرد آشفته ترم می کرد این اولین باری بود که مانع ریختنشون نمی شدم.

 دستم رو تو دستش گرفت و فشرد،اشکام پهنای صورتم رو پوشونده بودن. اشکام اشک حسرت نبود ، اشک نیاز و التماس بود  که می ریختن...

جدائی واسه اونم سخت بود ، هر لحظه که می گذشت دستم و محکم تر تو دستش می گرفت حس می کردم اونم نمی خواد دستامون از هم جدا بشه ، ولی...

صدام کرد... گفت ازم می خواد که صبور باشم، گفت ...

لباش و می دیدم که تکون می خورد ولی دیگه هیچی نمی شنیدم، اون  همچنان سفارش می کرد.

ولی مگه هنوزم مهم بود ؟ چه فرقی می کرد بعد اون روز و شبام چه طور بگذره؟!

تو بهت بودم... فردا چی میشه؟ من باید چه کار کنم؟ بعد اون به کی دلم گرم باشه؟ کی  تکیه گاهم میشه؟ لحظه های قشنگ باهم بودنمون مث یه فیلم از جلو چشام رد می شد...

فشار محکمی به دستم داد، به خودم اومدم. صورتش رو آورد نزدیک صورتم، با نفس گرمش جونه دوباره گرفتم، آروم گفت ببخشید...

نذاشتم ادامه بده از رو صندلی بلند شدم ، شروع کردم به قدم زدن. همراه من اونم بلند شد

سرما به صورتم می خورد و هوشیارترم می کرد

"یاد باد آن زمان که روز و شبان

داشتم گوشه ی فراموشی

شام من بود در سر زلفی

صبح من بود در بنا گوشی

مست بودم ز نرگس مستی

گرم بودم ز گرم آغوشی

خوشه چین بودم از رخ ماهی

بوسه چین بودم از لب نوشی

از گلستان من بهار گذشت

شادی هر روزگار گذشت..."

راه می رفتم و بلند بلند این شعر سهیلی رو می خوندم و های های گریه می کردم. دستام خالی بود و سرد...

اون از پیشم رفته بود ، من تنها شده بودم، اینبار به جای اون واسه دل تنهام می خوندم...   

"یاد باد آن زمان که روز و شبان"

.

.

.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 23:12  توسط سارینا  | 

حرف تو...

تو خودت گفتی برام یه همدمی

واسه ی دردای من یه مرحمی

تو به من گفتی همیشه پیشمی

بهترین قصه واسه خواب منی

چی شده دیگه منو دوست نداری؟؟؟؟

عشقه پاکم و چرا پس می زنی؟؟؟

چرا بی من روزت و شب می کنی؟

اسمم و چرا نمی خوای بشنوی؟

بی تو از دنیا نصیب من غمه

سهم من از خوبیا خیلی کمه!

تو نباشی دنیا رو می خوام چی کار؟

از همه دنیا فقط تو رو می خوام

بیا و پیشم بمون تنهام نذار

گل عشق و توی  قلب من بکار....

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 16:23  توسط سارینا  | 

همدم

 

 

ديگه از دنيا چي مي خوام؟؟؟

وقتي تو باشي كنارم ، من كه چيزي كم ندارم

تو مي شي دواي دردم ، خنده اي رو لب سردم

من مي شم صداي سازت، محرم يه دنيا رازت

تو مي شی چاره ی غمهام ، برق شوقي توي چشمام

من مي شم روح نيايش ، تو شباي التماست

تو مي شي فرشته اي که ، واسه من خيلي عزيزه

من مي شم شمع وجودت ، كه مي سوزه تا هميشه...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 10:57  توسط سارینا  | 

جفای روزگار

 

 

" افسوس ما همه آمدنمان را جار مي زنيم و رفتنمان را پنهان ميكنيم تا دلمان هم پيش كسي باشد كه تركش ميكنيم و هم پيش آن كس كه به نزدش مي رويم تا آن اولي خبر از ماندن تكه ديگر دلمان در نزد ديگري نداشته باشد...؟! "

يكبار... 2بار.... 10 بار... نه بلكه بيشتر اين نوشته ي مريم رو خوندم!

بهش فكر كن....!!!

نگو كه من با بقيه فرق دارم ، من اينطوري نيستم و هزارتا منه ديگه ! كه وقتي پاش بيفته من و تويي كه ادعامون عالم و پر كرده خيلي بدتر از اين مي كنيم.

مشكل اينجاست كه فكر مي كنيم زرنگيم و مثلا" مي خوايم دور انديشي كنيم.

 يه خورده از دلمون رو پيش كسي ميذاريم كه تركش كرديم ، تا اگه يه  روزي اوني كه بقيه دلمون رو داريم مي بريم تا پيشكشش كنيم به رسم "جفاي روزگار" تنهامون گذاشت راهي واسه برگشتن پيش اولي داشته باشيم...

اين نهايت نامريه...!!!

خدايا نخواه كه نامرد باشيم و نامردي كنيم.

 و نخواه كه يه نامرد در حقمون نامردي كنه.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 12:38  توسط سارینا  | 

من و پاییز

 

 

تو هم همرنگ و همدرد مني اي باغ پاييزي؟!

تو بي برگي و من هم چون تو بي برگم

چو مي پيچد ميان شاخه هايت هوي هوي باد_

به گوشم از درختان ، هايهاي گريه ميآيد

مرا هم گريه ميبايد

مرا هم گريه ميشايد

...

تو از اين باغ پاييزي دلت سرد است

و طفل برگها را پيش چشمت تير باران، ميكند پاييز

كه از هر سو چو پولكهاي زرد از شاخه ميريزند

تو ميماني و عرياني

تو ميماني و حيراني

...

الا اي باغ پاييزي

 دل من هم دلي سرد است

و طفل برگهاي آرزويم را

 بدست نا اميدي تير باران ميكند پاييز

ولي پاييز من پاييز اندوه است

دلم لبريز اندوه است

...

خطا گفتم ،خطا گفتم

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پاييزي؟!

ترا در پي بهاري هست

اميد برگ و باري هست

همين فردا

رخت را مادر ابر بهاري گرو ميشويد

نسيم باد نوروزي

تنت را در حرير ياس مي پيچد

بهارين آفتاب ناز فروردين

بر اندامت لباس برگ ميپوشد

هنرور زرگر ارديبهشت از نو

بر انگشتان درختانت نگين غنچه ميكارد

الا اي باغ پاييزي

غمت عزم سفر دارد

همين فردا دلت شاد است

ز رنج بهمن و اسفند آزاد است

ترا در پي بهاري هست

اميد برگ و باري هست

ولي در من بهاري نيست

اميد برگ و باري نيست

...

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پاييزي؟!

تو بزمت ميشود از تابش گلها چراغاني

ولي در كلبه ي تاريك جان من

نشان از كور سوئي نيست

نسيم آرزوئي نيست

گل خوش رنگ و بوئي نيست

اگردر خاطرم ابريست ، ابر گريه ي تلخيست!

كه گلهاي غمم را آبياري ميكند شبها

اگر بر چهره ام لبخند مي بيني

مرا لبخند اندوه است بر لبها

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پاييزي؟!

...

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 14:30  توسط سارینا  | 

نامه من به زیبا

 

 

زيبا سلام. امروز كه دارم برات مي نويسم آسمون دلم گرفته! دستام مي لرزه ،هواي دلم درست مث غروب يه روز دلگير پاييزيه! حال دختري رو دارم كه هيچ كس تو تقويم جيبيش دور روز تولدش خط قرمزي نكشيده. دخترك غمگيني كه آرزو مي كنه كاش خودشم روز تولدش يادش بره!

راستي، مي خوام عاشق رنگ روشن چشات بمونم...

تا ابد...

امان از اين نقطه چين ها كه غوغا مي كنن. حضورشون حجم سبز انتظارم رو بيشتر مي كنه. انتظارت و مي كشم تا آخرين نقطه چين ابد!!!

 

پ ن1 : دلم مي خواد يه جوري زندگي كنم كه همه بهش مي گن عجيب!

پ ن2 : متنفرم از تقدير! بي انصافه... بعضي آدما رو تو غصه ي گذشته هاشون غرق مي كنه ،بعضي ديگه رو هم به آينده ي نامعلوم دلخوش...

پ ن3 : نوشته من يه مخاطب خاص داره كسي كه روح زندگي رو تو وجود بي جون من به امانت گذاشته. تعجب نكنين درست خوندين گفتم به امانت گذاشته! واسم دعا كنين تا روز پس دادن امانتش هيچ وقت طلوع نكنه.

پ ن4: مي گن نگهداري از امانت سخته! ولي از همين جا به زيباي خودم ميگم : " زيبا آرزوي من نگهداري از امانت تو واسه يه عمره..."
بهم اعتماد كن قول مي دم امانتدار خوبي باشم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 15:58  توسط سارینا  | 

ماه محبوب

 

 

کاشکی این رمضان لایق دیدار شویم

سحری با نظر لطف تو بیدار شویم

کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان 

تا که همسفره ی تو ، لحظه ی افطار شویم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 10:57  توسط سارینا  | 

می خواهم بنویسم

 

 

می خواهم بنویسم ، سپیدی کاغذ را تاب ندارم. تاب پاکی را هم ندارم... سپیدی کاغذ یعنی نگفتن یعنی سکوت !

" سوفوکل " در سکوت تهدید می دید...!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 23:3  توسط سارینا  | 

وقتی می بازی خوش حال باش...!

 

 

وقتی می بازی خوش حال باش...!

خوش حال باش چون تو لااقل یه چیزی واسه باختن داشتی، یه چیزی که اونقدر ارزش داشته که بخاطر از دست دادنش ناراحتی!

این یعنی تو با بقیه فرق داری.....

به اطرافت نگاه کن ، خیلی از آدما هستن که هیچ چیز ندارن حتی برای از دست دادن...! حالا کافی همت بخرج بدی و تلاش کنی واسه بدست آوردن. باید اونقدر تلاش کنی تا چیزی که بدست میاری بهتر از اون چیزی باشه که از دست دادی!!!! اینجاست که میگن شکست مقدمه ایی  برای پیروزیه 

یا علی بگو و بلند شو.... تو لایق بهترین ها هستی. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 8:41  توسط سارینا  |